سلاممممماونروز بعد ساحل مرجان، همه برگشتن هتل و بازار ولی غزل گفت بیا بریم پلاژ میخوام موهامو بافت بزنم و کمی آفتاب بگیرم، راستش اصلا حوصله رفتن پلاژ نداشتم ولی اگه نمی رفتمم باید تو شهر غریب نگران غزل میشدم. چون اونجا گوشی باید تحویل میداد و دیر و زود میشد نگران می شدم. من و غزل رفتیم.. اولش دوست بافت موی خودش نبود.. گفت آفتاب میگیرم تا بیاد.. و بعد مثل صدها خانمی که اونجا برنز میکردن، اینم تو آفتاب موند و من تنهایی رفتم دریا.. با وجودیکه همون اول ساحل بودم ولی اونروز موجهای بزرگی میومد و چندبار با شدت موج تو گوش و دهنم خورد و از آب بدمزه مستفیض شدم. جالب بود روز اولی که دریای کیش رو دیدم فکر کردم همیشه آرومه و بدون موج و میگفتم دلم دریای شمال میخواد. ولی حالا میدیدم نه والاا اونجورام نیست و موج خیزان هست.. حتی خواهرزادمکه سالها کیش وند بود میگفت نترسید اینجا بخاطر نمک و سنگینی آب هیچکسی غرق نمیشه! دقیقا همون روزی که دریا مواج بود و آفتاب و گرمی هوا اصلا اینو نشون نمیداد، دو تا جوون تو اسکله غرق شده بودن.. خلاصه که من همچنان تنهایی دریا بودم و غزل گفت دوستم اومد میرم دوش و بعد بافت مو.. منم گفتم این دختره حتما وارده و زود بافت تمام میشه و ده دقیقه بعدش رفتم دوش که البته بخاطر داغی آب دوش فقط بدنمو شستم و موها و صورتمو نشستم.. با خیال راحت هم رفتم سراغ کمدم و لباس پوشیدم ولی مگه غزل اومد!!!!! تو سالن رختکن جایی برای نشستن نبود و ساحل دریام چون لباس داشتم گرمم میشد بیام دیگه.. تازه بعد یکساعت رفتم سراغ غزل و دیدم وااای هنوز کارش شروع نشده و دوستش الکی پیچونده بودتش و یک مشتری دیگه بافت میزد.. ساعت هم ۲ و نیم شده بود و اعصابم خورد بود که نمیتونیم به ناهار هتل برسیم و حتما گوش
برچسب:
نویسنده: حسین پاکدل
تاريخ: سه
شنبه
28 شهريور
1402 ساعت: 18:11